89.03.01
زنده گی قصه نبود
زنده گی
شاید
چنبره ی یک آفتاب پرست درون انبار خالی باروت
نقطه سر خط
گفتنی ها کم نیست
همون بهتر که من و تو کم گفتیم
گرچه اندک
اما
خالی از قصه ی ماتم گفتیم
زنده گی قصه نبود
زنده گی
شاید
چنبره ی یک آفتاب پرست درون انبار خالی باروت
نقطه سر خط
گفتنی ها کم نیست
همون بهتر که من و تو کم گفتیم
گرچه اندک
اما
خالی از قصه ی ماتم گفتیم
خرما نتوان خورد از اين خار که کشتيم
ديبا نتوان بافت از اين پشم که رشتيم
بر لوح معاصي خط عذري نکشيديم
پهلوي کبائر حسناتي ننوشتيم
ما کشته نفسيم و بسي آه برآيد
از ما به قيامت که چرا نفس نکشتيم؟!
افسوس بر اين عمر گرانمايه که بگذشت
ما از سر تقصير و خطا در نگذشتيم
دنيا که در او مرد خدا گل نسرشته است
نامرد که ماييم، چرا دل بسرشتيم؟
ايشان چو ملخ در پس زانوي رياضت
ما، مور ميان بسته روان بر در و دشتيم
ايام جواني چو شب و روز برآمد
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم
واماندگي اندر پس ديوار طبيعت
حيف است دريغا که در صلح بٍهَشتيم
چون مرغ بر اين کنگره تا کي بتوان خواند؟
يک روز نگه کن که بر اين کنگره خشتيم
ما را عجب ار پشت و پناهي بود آن روز!
کامروز کسي را نه پناهيم و نه پشتيم
گر خواجه شفاعت بکند روز قيامت
شايد که زمشاطه نرنجيم که زشتيم
باشد که عنايت برسد ورنه مپندار
با اين عمل دوزخيان کاهل بهشتيم
سعدي مگر از خرمن اقبال بزرگان
يک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتيم
ششم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه

[مردم ، خدا هست]
Home - About - Activities - Photoblg - Contact
© 2006 - 2009 - All Right Reserved by Morteza Seyed Ahmadpour