87.06.14
آوخ
دلتنگ مانده ام در برزخ ثانیه ها
فاصله ها , بی رحمانه تازیانه به زخم تنهائی ام میزنند
گام به گام
نفس به نفس
این رگبار سرد تابستان
تاوان سکوت نگاه است
آنجا که چشم
بر صادقانه ترین لبخند دنیا
خیره ماند
و دل
بی قرار
« August 2008 | | October 2008 »
آوخ
دلتنگ مانده ام در برزخ ثانیه ها
فاصله ها , بی رحمانه تازیانه به زخم تنهائی ام میزنند
گام به گام
نفس به نفس
این رگبار سرد تابستان
تاوان سکوت نگاه است
آنجا که چشم
بر صادقانه ترین لبخند دنیا
خیره ماند
و دل
بی قرار
صد سال ره کعبه و بتخانه بگیری
عمرت به هدر رفته است اگر دست نگیری
پیچک پائیز
بر ساقه ی مهر می تند
بالا می رود
رو به روزن آفتاب
به سمت شکاف ابر
دلخوش به بارانی که هوای ریشه را
پر تلاطم می کند
تمام آنچه به یادگار گرفتی
آویزه ی کوله پشتی ات شد
روی دوشَت اما
پُشتِ سَرِ تو
مقابل دیده گان محرم و نامحرم
می دانی
اما نه
نه میدانی
نه میفهمی شادمانی ام را
که دل به یادگار ندادمت

[مردم ، خدا هست]
Home - About - Activities - Photoblg - Contact
© 2006 - 2009 - All Right Reserved by Morteza Seyed Ahmadpour