86.12.11
رود باید شد و رفت
کوچ باید کرد
زین مرداب
« February 2008 | | April 2008 »
رود باید شد و رفت
کوچ باید کرد
زین مرداب
از این گنداب
که شما در آن دست و پا میزنید
سخت بوی جهالت می آید
آینده
برکه نیست
سرمستم
حس خیره کننده ای
در اعماق وجودم
هنوز
بارقه ای دارد از
دیوانه گی
نقطه سرخط
با قهرمان بازی های
کودک مآبانه
عقل ات را به چالش میکشی
دنیای پیرامون ات
هر چقدر هم که کوچک باشد
باز هم متغیر است
تنها چیزی که همیشه ثابت می ماند
تغییر است
میدانی
سالهاست در کف مشت های گره کرده ات
نقش بسته
بازنده
از تمام این آتش ها که بر میفروزی
یک شعله کافیست
تا باد
از خاکستر یادت
بوی تعفن به ارمغان آورد
با این تبر
که در دست داری
ریشه ات یکجا قطع نمیشود
تا نابودی
فقط ضجر بیشتر میکشی
کار را کامل به قابیل بسپار
که دست حسد اینبار نیز
سرمه به دیدگانش کشیده
توئی که چاره ی مائی
خدا کند که بیائی
حاصل شعله هایش
در خلاء
تجمع لکه های ننگی است
سیاه
خاطرات سوخته هم می میرند
شاید
در برهوت سکوت
به زیر نگاه آفتاب
لا به لای حسِ مدامِ انتظار
فراتر از
لجنزار
فراتر از
زالوهای کفتار صفت سیاه
فراتر از
بوی تعفن
فراتر از
موش های جونده مردار
فراتر
با عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا
بازی اشکنک داره

[مردم ، خدا هست]
Home - About - Activities - Photoblg - Contact
© 2006 - 2009 - All Right Reserved by Morteza Seyed Ahmadpour