« January 2008 | | March 2008 »

February 2008

February 4, 2008

86.11.15

باباجون رفت
با تمام زخم های عمیقش
که عمیق ترین زخم زنده گی اش تنها مردن بود

پاک و سفید بود
مثل برف
سرد بود و آرام

من ماندم و یاد زخم هایش
دردهایش
سردی شانه هایش

February 6, 2008

86.11.17

این روزها
از میان تمام صداهایی که در سرم میپیچد
صدایت رسا تر است :
" آقا مرتضی , بیا آقا "

آمده بودم
اما اینبار
نه برای سشتشوی زخم هایت
که برای آشنائی گونه سردت با خاک

جای نگاهت خالیست

February 7, 2008

86.11.18

ببین میتونی این آرامش رو به طوفان تبدیل کنی؟

February 9, 2008

86.11.20

شب همه بی تو کار من
شکوه به ماه کردن است

February 12, 2008

86.11.23

برای مخفی کردن ترس و اضطراب
تهدید راهی است بی انتها
که اندازه ی حماقت من هم
بی انتهاست
آدم که کف دستشو بو نکرده
شاید تو تهدید کردی
و من عمل

February 15, 2008

86.11.26

مطلب از این قرار است
چیزی فسرده است و میسوزد
در سینه
در تنم

February 17, 2008

86.11.28

درس اول : جایگاهت رو بشناس
درس دوم : طرف مقابلت رو بشناس
درس سوم : از روی دو درس قبلی هفتاد مرتبه بنویس
درس چهارم : برای یاد گرفتن فوت کوزه گری چهار روز خیلی زوده , چهار ماه هم برای تو زوده , چهار سال تلاش کن که بفهمی فوت کوزه گری یعنی چی
درس پنجم : گام های اراده ی برخی از آدما اونقدر محکم هست که زیرشون له بشی

February 18, 2008

86.11.29

اگر چه مست و خرابم , تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته و خراب انداز

February 22, 2008

86.12.03

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

February 24, 2008

86.12.05

انتهای روز است
یادم هست
مدتی بود از انتها میگفتی
از پایان
باز هم تقسیم تنهائی
چه غریبانه رفتی
بی خداحافظی
میدانی
ساده نیست
شنیدن انعکاس صدای صندلی خالی تو
همیشه مثل سنگ باش, استوار
مثل آب, زلال
روان
« جوراب هایت را بپوش تا سردت نشود»

February 25, 2008

86.12.06

سخت طوفانی است
دلی دلتنگ
ذرات معلق یاد محبوس بودن در زنجیری از سکوت
چون حلقه ای از دود سیگار بر دور پیکره ام
مدام سنگینی میکند
<<در ذهنم می چرخد
یاد مردی که نمی تواند عاشق باشد>>
چه حقیر شده اند
خاطراتت
در تنهائی ام
در سکوت

February 26, 2008

86.12.07

همیشه ی خدا
یه روزی
یه جائی
یه کسی
تو رفاقت کم میاره

February 28, 2008

86.12.09

میدانی
مهم این نیست که چطور مهره ها را بچینی
همین که جابجایشان کردی
دیگر تمام نمیشود این بازی
همیشه
حرفهایمان
پشت نگاهمان پنهان میشود
اما
تو
اتفاق نبودی
صبح هایت درخشان

Home - About - Activities - Photoblg - Contact

© 2006 - 2009 - All Right Reserved by Morteza Seyed Ahmadpour