هذیان هايم چه غريبانه می زنند
انتهای روز است.
مدتی است از انتها می گويم.
از پايان!
روز مره گی به تحملی مرگ بار
مختوم است
و اين نوشتن به راه حل.
و نااميدانه تر: به تنها راه حل.
اکنون اشک ها می آيند،
تا نوشته ام رااز احساسی زنانه پر کنند...
دلم می خواهد امشب،
درازترين شب روزگار باشد
و دنيا با همين شب تا ابد ادامه پيدا کند
از تمام شدن نمی گويم
تنها
می خواهم
دوباره
طلوع نکنم ...
از فکرم،
مقايسه ی سنگ و آب عبور می کند:
بیمزه گی اين
و سفتی آن
کدامش منم؟
اينها درس فیزیک را به یادم می آورند.
چند سال،
از زمانی که فیزیک در مدرسه می خواندم،
گذشته است؟
ده سال شاید!...
من چند ساله هستم؟
چند روز پیش در دفترم نوشتم:
مانند معادله ریاضی حل نشده ای رهایت کردم
هذیان هایم چه غریبانه می زنند!
مادرم می گفت:
« جوراب هایت را بپوش تا سردت نشود.»
چقدر دلم برایش تنگ شده
مسئوليت صبحگانه نیشم می زند دوباره.
کاش به جای مدیرم،
از خودم می ترسیدم من اینقدر!
کاش این نوشته،
طولانی ترین نوشته ی تاریخ می شد!
خسته ام من.
بگذار تن تب دار را
به بستر طلوعی دیگر بسپارم

