86.09.10
شنبه روز بدی بود
روز سر درد
« November 2007 | | January 2008 »
شنبه روز بدی بود
روز سر درد
به نگار
میدانی
بغض گلویت مدتهاست که با گلویم آشناست
که از این سیاه آسمان
ابری را سهیم نبوده برای باریدن حتی.
پائیز و زمستان را با هم طی میکنیم
بمان
باران که بیاید شکفتن نزدیک است
عطر شکوفه های بهار اینجا سهم توست
روسری گلدارت را بپوش
هرآنگاه که سمت نگاهم به درون چرخید
هرآنجا که تکه مهری یافتم
خواسته ام که به جای آتش مبتلایش کنم
دریغ
دیر وقت است پسر
به اندازه پلک برهم زدنی
باز هم دیر است
به اندازه تمام دیر رسیدن ها
از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین
چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شال ها
تمام هراس های من
از بر زمین افتادن آخرین برگ طلائی رنگ آمال در پائیز است
میدانی
گیرم که درخت هم به شکوفه بنشید
شکوفه ها را اگر گرمای خورشید به خواب رود سرما میزند
از برای نوشکوفه های امید بادهای زمستان طاقت فرساست
درخت , بی برگی را تاب نمی آورد
فصل ها بهانه اند
همه چیز از یاد آدم میره
اما هنوز
از یادت به یاد دارم
که چه سخت تازیانه بر خاکستر میزدی
میدونی!؟
خاکستری رنگ تو نیست
امضاء : ب . خ
این روزها
زندانی سرکش جان خویشم
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
طاوس ما درآید وان رنگها برآید
با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم دید از مسیح مرهم
گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
"حضرت شمس"
نه
ترديدی بر جای نمانده است
مگر قاطعيت ِ وجود ِ تو
کز سرانجام ِ خويش
به ترديدم ميافکند،
که تو آن جُرعهی آبي
که غلامان
به کبوتران مينوشانند
از آن پيشتر
که خنجر
به گلوگاه ِشان نهند
سلامت
شاد
روشن
سرافراز
واستوار باشید
آدم ها
تند تند بزرگ میشن
آدم بزرگ ها
بزرگ تر
دلم گرفته
هدف وسیله رو توجیه نمیکنه اما
برای تحقق اهدافم
زآنچه شما خسته اید
زیر گام های اراده ی من له میشوند
گاهی اوقات آنقدر غرق خواسته ها و اهداف و ایده های بزرگ هستی
بدون اینکه متوجه بشی
میبینی وسط یه راهی قرار گرفتی
که به ترکستان ختم میشه
خودت نمیخواستی
میدونم
حواست به اطرافیان نزدیکت نبود
برای اولین ترکش , درست 30 ثانیه طول کشید
در ضمن
من زمانم رو نمیفروشم
مدیریتش رو هم سالهاست که خودم برعهده دارم
برف می بارد
برف می بارد
بلای خانمان سوز گدایان سخت می بارد
کیوان جلیلیان عزیز
مردی برای تمام فصول
تولدت مبارک
همه چیز رو به شوخی گرفتی
داری شوخی شوخی زنده گی میکنی
شوخی شوخی دل می بندی
همه حرف ها رو به شوخی می گیری
شوخی شوخی می بینی دیگه نیست
شوخی شوخی نمی تونی دل بکنی
زیاد شوخی میکنی
حواست هست؟
هذیان هايم چه غريبانه می زنند
انتهای روز است.
مدتی است از انتها می گويم.
از پايان!
روز مره گی به تحملی مرگ بار
مختوم است
و اين نوشتن به راه حل.
و نااميدانه تر: به تنها راه حل.
اکنون اشک ها می آيند،
تا نوشته ام رااز احساسی زنانه پر کنند...
دلم می خواهد امشب،
درازترين شب روزگار باشد
و دنيا با همين شب تا ابد ادامه پيدا کند
از تمام شدن نمی گويم
تنها
می خواهم
دوباره
طلوع نکنم ...
از فکرم،
مقايسه ی سنگ و آب عبور می کند:
بیمزه گی اين
و سفتی آن
کدامش منم؟
اينها درس فیزیک را به یادم می آورند.
چند سال،
از زمانی که فیزیک در مدرسه می خواندم،
گذشته است؟
ده سال شاید!...
من چند ساله هستم؟
چند روز پیش در دفترم نوشتم:
مانند معادله ریاضی حل نشده ای رهایت کردم
هذیان هایم چه غریبانه می زنند!
مادرم می گفت:
« جوراب هایت را بپوش تا سردت نشود.»
چقدر دلم برایش تنگ شده
مسئوليت صبحگانه نیشم می زند دوباره.
کاش به جای مدیرم،
از خودم می ترسیدم من اینقدر!
کاش این نوشته،
طولانی ترین نوشته ی تاریخ می شد!
خسته ام من.
بگذار تن تب دار را
به بستر طلوعی دیگر بسپارم
به چه کس باید گفت؟
با تو خوشبخت ترین انسانم
فریب دادن آدم کار ساده ای نبود
ولی حوا ...
میدونی
هنوز هم فریب دادن آدم کار ساده ای نیست
ولی حوا ...
فریب خوردن از حوا کار ساده ای نیست
ولی آدم ...
آدم
راستی آدم کو؟

[مردم ، خدا هست]
Home - About - Activities - Photoblg - Contact
© 2006 - 2009 - All Right Reserved by Morteza Seyed Ahmadpour